تبليغاتX
پرستوی بی بال
سلام به خالق عشق

... و این هم آخرین نخ بود
نثار قلب سنگت باد
حباب اندر حباب آخرین دودش ...
سحر از پلک چشمم میپرد امشب
ولی این زنگ آخر بود
و کوک ساعت خود را
که سنگش جنس قلب توست
به امید قراری بعد
به انگشتان لرزانم نخواهم بست
به یاد تو نخواهم خواند
و شعری هم به نام تو نخواهم گفت
 

نوشته شده توسط ahoora در ساعت 8:3 PM | لینک  | 

آیا ما عاشق هم میشویم
یا عاشق جوانی هم میشویم؟
*
مثل گنجشک نیمه جانی
که با چشمهای لرزان
به صیاد خود نگاه میکند
و این صیاد کودکی بیش نیست
من از سالخوردگیهای خویش میترسم
آیا من سالخورده
شکار نوجوانی خویش خواهم بود
تو که امروز در امتداد غرور جوانی من
اسیر چشمهای منی
فردا که رنگ موها و لباسهای من عوض میشوند
به چند نگاه سیر و ناسیر آیا
حاضری مرا تازه کنی
*
آه پیش از آنکه سالخورده شوم
مثل پروانه ها ای کاش
من هم بمیرم
 

نوشته شده توسط ahoora در ساعت 7:48 PM | لینک  | 

 به کجا چنین شتابان ؟
 گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
 همه آرزویم اما
 چه کنم که بسته پایم
 به کجا چنین شتابان ؟
 به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
 برسان سلام ما را

 

                                      شفيعي كدكني
  

نوشته شده توسط ahoora در ساعت 7:33 PM | لینک  | 


اتاق ، نيمه تاريک
سرمست ســـکوت
خلوتکده ی شاعرانه ی حضور
جای گرفته ميزی کهنه و فرسوده
در کنجی خاموش

از اين گوشه ی تاريک منتظر
که من خلوت گزيده ام
تا آن گوشه ی نورانی وصـــال
که جای کسی خالی ست

کنار هم جای گرفته اند :

فنجان چای
ديــوان حافــظ
گلدان قديمی سفال
شمع سرخ نيمه جان
قندان گلين خاطرات

آمد
نيامد
آمد
نيامد
آمد

رقص موزون هاله ای از بخار
ايستاده تفاله ای کشيده قامت
ميان فنجان چای

قاصدکی نشسته
روی گل سرخ تنهای ايوان

همه چيز خبر می دهد از رسيدن يک ميهمان!
چه زيباست دلسپردن به لحظه های انتظار !

او خواهد آمد ...

 

نوشته شده توسط ahoora در ساعت 0:15 AM | لینک  | 


گريه كردم ‚ گريه كردم اما دردم نگفتم
تكيه دادم به غرورم ‚ تا ديگه از پا نيفتم
چه ترانه بي اثر بود ‚ مثل مشت زدن به ديوار
اولين فصل
شكستن ‚ آخرين خدانگهدار
 دس تكون دادن آخر توي اون كوچه ي خلوت
 بغض بي وقفه ي آواز ‚ واژه هاي بي مروت
بوته ي ياس ديگه اون
عطري كه دوس داشتي نداد
كوچه ي آشتي كنونم
دلا رو آشتي نداد
من به قله مي رسيدم ‚ اگه هم ترانه بودي
صد تا سد رو مي شكستم ‚ اگه تو
بهانه بودي
با تو پيسوز ترانه يه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه ‚ قاصدك چه خوش خبر بود
كوچه ها بدون بن بست آسمون پر از ستاره
 شبا بي هراس خنجر ‚ واژه ها شعر دوباره
بوته ي ياس ديگه اون
عطري كه دوس داشتي نداد
كوچه ي آشتي كنونم
دلا رو آشتي نداد

                            

                                    یغما گلروئی
 
 

نوشته شده توسط ahoora در ساعت 0:2 AM | لینک  | 


بوي كافور ميده دستم ‚ چقدر از ترانه دورم
مي زنه نبض نفس هام ‚ اما من زنده بگورم
وقت غيبت نگاهت ‚ زندگي آينه ي مرگه
گل نيلوفر رويا
زير رگبار تگرگه
با تو درياي غرورم ‚ اما بي تو دريا تشنه س
بي تو سينه ي سكوتم تشنه ي تيغه ي دشنه س
هم طلوع و هم غروبي
بدي اما خيلي خوبي
واسه اين زانو شكسته
يه طلسم نقره كوبي
وقتي ميرسم به آخر ‚ توي دالون يه بن بست
 دم آخر سقوطم اوج غيبت يه همدست
باز
ميشه يه نردبومي كه مياد از دل خورشيد
 باز ميشه صد تا گذرگاه ‚ توي آينه ي چشات ديد
بيا !‌خاتون قديمي ! يه ترانه مهمونم كن
 يه حصير كهنه ام من قالي سليمونم كن
هم طلوع . هم غروبي
 بدي اما خيلي خوبي
واسه اين زانو شكسته
يه طلسم نقره كوبي
 
نوشته شده توسط ahoora در ساعت 10:34 PM | لینک  | 


التماست نمي كنم
هرگز گمان نكن كه اين واژه را
 در وادي آوازهاي من خواهي شنيد
 تنها مي نويسم بيا
 بيا و لحظه يي كنار فانوس نفس هاي من
آرام بگير
 نگاه كن
 ساعت از سكوت ترانه هم گذشته است
 اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
 ساعتي پيش
اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب هاي تو مي سپردم
 حال هم
 به چراغ همين كوچه ي كوتاه مان قسم
 بارش قطره يي از ابر باراني نگاهم كافي ست
 تا از تنگه ي تولد ترانه طلوع كني
اما
 تو را به جان نفس هاي نرم كبوتران هره نشين
 بيا و امشب را
 بي واسطه ي سكسكه هاي گريه كنارم باش
مگر چه مي شود
يكبار بي پوشش پرده ي باران تماشايت كنم ؟
 ها ؟
 چه مي شود ؟
 

 

                                   یغما گلروئی

نوشته شده توسط ahoora در ساعت 8:48 PM | لینک  | 


زير و روي مي كند
 ورق هاي سياه و سرخش را
 واژگونه مي كند
 فنجان قهوه ام را زني از محله ي جلفا
 در فنجان ات آيينه اي ست
 در آينه ات مردي
 كه پشت چشمان خاكستري اش
 آتش آب ديده ي هزار زمستان
به گريه مي افتم
 در آيينه ات باراني ست
 براي ديم زار گندم و سيب ستان
در آيينه ات آيينه اي ست
 و بي پاياني اندوهي
 نامت را بيهوده پنهان مي كني
 به اتاق كوچكت
برگرد

 

                                           رويا زرين

نوشته شده توسط ahoora در ساعت 2:35 PM | لینک  | 


 روزنه اي از اميد ، گرم و گرامي
 روشني افكنده باز بر دل سردم
 دايم از آن لذتي كه خواهم آمد
مستم و با سرنوشت بد به نبردم
 تا
بردم گاهگاه وسوسه با خويش
 كاي دله دل ! چشم ازين گناه فرو پوش
ياد گناهان دلپذير گذشته
بانگ برآرد كه : آي شيطان ! خاموش
وسوسه ي تو به در دلم نكند راه
 توبه كند ، آنكه او گنه نتواند
 گرگم و گرگ گرسنه ام من و گويم
 مرگ مگر زهر توبه ام بچشاند
باز شب آمد ، حرمسراي گناهان
 باز در آن برگ لاله راه نكرديم
واي دلا ! اين چه بي فروغ شبي بود
حيف ، گذشت امشب و گناه نكرديم
اي لب گرم من ! اي ز تف عطش خشك
 باش كه سيرت كنم ز بوسه ي شاداب
 از لب و دندان و چهره اي كه بر آنها
رشك برد لاله و ستاره و
مهتاب
اختركان ! شب بخير ، خسته شدم باز
 بسترم از انتظار خسته تر از من
 خسته ام ، اما خوشم كه روح گناهان
 شاد شود ، شاد ، تا شب دگر از من
 مست شعف مي روم به بسترم امشب
 بر دو لبم خنده ، تا كه خنده كند روز
 باز ببينم سعادت تو
چه قدر است
 بستر خوشبختم ! آي ... بستر پيروز
 

 

                                                            مهدی اخوان ثالث


 

نوشته شده توسط ahoora در ساعت 0:39 AM | لینک  | 


اي قامت بلند مقدس
جاودان
 اي مرمر سپيد
 اي پاكي مجرد پنهان
 در انجماد سنگ
من عابدانه دردل
محراب سرد شب
 بدرود با خداي كهن گفتم
 هرگز كسي نگفته سپاس تو
اين گونه صادقانه كه منگفتم
 ديگر مرا
 با اين عذاب دوزخيت مگذار
 مهر سكوت را
 زين سنگواره لب سرد ساكنت بردار
 از اين نگاه سرد
 با چشمهاي سنگي تو
 دلگير مي شوم
 اي آفريده من
آري تو جاودانه جواني
 من پير مي شوم
در اين شبان تيره و تار اينك
 اي مرمر بلند سپيد
تنديس دستپرور من
 پرداختم تو را
با اين شگرف تيشه انديشه
 در طول ساليان كه چه بر من رفت
 باواژه هاي ناب
 در معبد خيالي خود ساختم
تو را
 اما اي آفريده من
 نه
 اي خود تو آفريده مرا اينك
با من چه مي كني ؟
 

                                                 حمید مصدق
 

نوشته شده توسط ahoora در ساعت 0:22 AM | لینک  |